حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره

عسل مامان

بای بای

1392/7/15 15:20
نویسنده : مامان سمانه
232 بازدید
اشتراک گذاری

چهارشنبه، 30 مرداد بود. دیگه تعطیلات عمو اسماعیل اینا تموم شده بود و باید بر می گشتند آمریکا. لباس خوشگلام رو پوشیدم و رفتیم خونه آقاجون. همه باز شام خوردن جز من!! احسان و صبا هم آخرین بازی هاشون رو کردند. من هم توی اتاق پیش مامانم یا می خوردم یا می خوابیدم. دیگه وقت رفتنشون شده بود. همه رفتند واسه رفتن به فرودگاه آماده شدند. من و مامان و بابام نمی شد بریم آخه من خیلی کوچولوام. بالاخره بیدار شدم و رفتنم تا باهاشون خداحافظی کنم. احسان که خیلی دوست داشت من چنگش بزنم، دست من رو گرفت و کشید رو صورتش. بعدش داد زد که آی حانیه من رو چنگ زد. عجبا!!! بعد با صبا بای بای کردم . بعدش زن عمو انسیه و عمو اسماعیل رو نیگا نیگا کردم و باهاشون بای بای کردم. دیگه خیلی بای بای کرده بودم و خسته شدم و گشنه! ما رفتیم خونمون  و بقیه رفتند فرودگاه.

احسان جون و صبا جون،دوستون دارم

من شیر می خورم بزرگ میشم و منتظرم تا سال دیگه بیاید و با هم حسابی بازی کنیم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (4)

بابا داود
16 مهر 92 7:50
سلام فکر کنم خدا به حانیه رحم کرد که تا دیدار بعد با احسان و صبا، کمی جا افتاده تر شود و طاقت تنه زدن های ذاتی و شرورانه آنها را داشته باشد.
خاله زهرا
16 مهر 92 11:24
این همه فعالیت بدنی خوب زیاده واست خاله جون
مریم جون
18 مهر 92 15:13
سال بعد خودت هم همبازی احسان و صبا می شوی!
زنمو انسیه
24 مهر 92 21:32
احسان و صبا هم تو رو خیلی دوست دارن.
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد