بای بای
چهارشنبه، 30 مرداد بود. دیگه تعطیلات عمو اسماعیل اینا تموم شده بود و باید بر می گشتند آمریکا. لباس خوشگلام رو پوشیدم و رفتیم خونه آقاجون. همه باز شام خوردن جز من!! احسان و صبا هم آخرین بازی هاشون رو کردند.
من هم توی اتاق پیش مامانم یا می خوردم یا می خوابیدم.
دیگه وقت رفتنشون شده بود. همه رفتند واسه رفتن به فرودگاه آماده شدند. من و مامان و بابام نمی شد بریم آخه من خیلی کوچولوام.
بالاخره بیدار شدم و رفتنم تا باهاشون خداحافظی کنم. احسان که خیلی دوست داشت من چنگش بزنم، دست من رو گرفت و کشید رو صورتش. بعدش داد زد که آی حانیه من رو چنگ زد.
عجبا!!! بعد با صبا بای بای کردم .
بعدش زن عمو انسیه و عمو اسماعیل رو نیگا نیگا کردم و باهاشون بای بای کردم.
دیگه خیلی بای بای کرده بودم و خسته شدم و گشنه! ما رفتیم خونمون و بقیه رفتند فرودگاه.

احسان جون و صبا جون،دوستون دارم

من شیر می خورم بزرگ میشم و منتظرم تا سال دیگه بیاید و با هم حسابی بازی کنیم.



بای بای
